تبليغاتX
جایی برای زندگی

استفاده از مطالب این وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز است

 

 

 خداوندا، مگذار آنچه را که حق می دانم ؛
به خاطر آنچه که بد می دانند، کتمان کنم . . .

 

وقتی خدا از پشت ,دستهایش را روی چشمانم گذاشت از لای انگشتانش انقدر محو دیدن دنیا شدم که فراموش کردم منتظر است نامش را صدا کنم...
 
 
آدمـها را به انــدازه لــیاقــت آنها دوست بدار

و به انــدازه ظــرفــیت آنها ابراز کــن . .
 

 

 
 
 
+تاريخ چهارشنبه 1391/02/27ساعت 21:23 نويسنده Bita |


ادامه مطلب
+تاريخ سه شنبه 1391/02/26ساعت 18:13 نويسنده Bita |

 

امروز روز باحالی بود.گل و بوته رو ناخنامون کاشتیم و بادمجون پا چش و چالمون سبز کردیم و برو که رفتیم کنسرت حمید عسگری خیلی باحال بود و خوش گذشت.آهنگای زیادیم اجرا کرد فقط مندم چرا پره رو اجرا نکرد؟! آیا؟ همه جیغ و ویغ می کردن و فیلم برداری هم ممنوع بود اما زهی خیال باطل!

 


ادامه مطلب
+تاريخ یکشنبه 1391/02/24ساعت 20:40 نويسنده Bita |


ادامه مطلب
+تاريخ پنجشنبه 1391/02/21ساعت 22:14 نويسنده Bita |

 

 

دیروز قبل از شروع کلاس نقاشی یه دختری رو کشیدم که جزوه رده  زیر بغلشه و دور سرش هم داره ستاره می چرخه و فنرای کش درومده و ناراحته.بعد "س"گفت تروخدا پاک کن.میندازه ها!!! داری دیگه ماحرا رو؟آخه این دیده دفعه پیش خیلی تعریف کرد حالا ... گفت دیدی که اون دفعه چی گفت؟!! گفتم مگه چی گفت.آخه کلی هم حال کرده بود با نقاشیم.بعد به  الهه گفتم به خاطر نقاشی ممکنه بندازه؟گفت نه! یهو "س" گفت عه کفشاتو از کجا خریدی و همه بچه ها گفتن چن خریدی و "س" گفت خیلی شیکه و این حرفا.خلاصه از اونجایی که من بد و خوب خودمم نمی تونم تشخیص بدم تا استاد اومد پاک کردم تخته رو‍! هه هه!بعد داشت  می نوشت گفت هرکی ین جلسه دوازدهم رو پای تخته نوشته بزرگ نوشته.منم چیزی نگفتم.همه هم لال شده بودن.خوب حالا مهمم نیس.بعد استاد یکی از نمونه ها رو نوشت و گفت که من عاشق این اسم هستم.حالا چرا؟کی می دونه/ اگه گفتید بعد همه عین افلیجا دشتن نگاش می کردن! بعد من گفتم واسه اینکه شبیه اسم یه شخصیت فیلمه.گفت بله درسته گلادیاتور.دیدید دیگه؟ من و دو نفر گفتیم بله.گفت کیا دیدن؟ دستامونو بردیم بالا گفت فقط ۳نفر؟ دقیقا می تونستم احساسشو تصور کنم!هه هه.داشته به حال خودش می نالیده که ای خدا اینجا دیگه کدوم برره ایه نصیب من کردی! دققا حسی که من خیلی موقع ها دارم.بگفت چن تا فیلم ببینید خیلی پاستوریزه اید و حرفای همیشگی که آکبندید و اینا.بعد من گفتم من فیلم ذهن زیبا رم به خاطر همین دیدم.گفت آره اسمش چی بود منم هرچی فک کردم یادم نیومد یهو خودش گفت.راسل کرو...خلاصهدیدم داره انفجار هایی رخ میده و مع حم گفت جانی دپ؟ گفتم نه!(((  یه اسم بلده هر فیلمی میگیم فک میکنه اون بازی کرده!)) بعدم حرفیدیم و حرف کارتون شد و دوباره همه تبدیل شدن به شیره هسته انگور و اینا بعد کلاس تمومید و بین دوتا کلاس بیکارو علاف بودیم با سمی و ز دارب رفتیم گشتیم و رفتیم بوفه چیپس گرفتیم و حالا فک کن به قول بچه ها سایلنت کلاس چقد داشت حرف می زد و م یخندید  و خاطره تعریف می کرد و ز خودش می گفت.یعنی این من! کسی که انقد خاکیه که همه باهاش درد دل می کنن حتی کسی که تاحالا هیشکی صداشو نشنیده! بعد دیگه انقد حرفیدیم و جریان گل..چن رو تعریفیدم که من دیدم اوضاع خیته یواش یواش از کنار در اتاقش رفتم بیرون و خندیدیم بعد یهو دیدیم دوتا از پسرای یونی دارن میرن بلیز سبز و یکی هم تی شرت قرمز پوشیده.بعد یهو آزی اینا داد زدن از اون فاصله گفتن یه سفید  ندارید  بیاد بشید پرچم ایران؟ بعد هه هه هه ها ها ها هر هررهررر خندیدن و اونام که روحشون هم خبر مداش می گفتن بله؟ خلاصه یه ضایع بازاری شده بود که اصن نگو.

بعد با سمی عکس گرفتیم خداییش خیلیخیلی قشنگ شده محوطه دانشکده آدم دلش می خواد همش با همه بره اونجا.کلی با صفا پر از درخت و شکوفه و چمن های بلند و بوی سبز طبیعت و آب نما و خلاصه دیگه.آخر کلاس سین به استاد گفت کلاس ظهر دوشنبه رو تشکیل ندید آخه می خوام برم نمایشگاه.استادم گفت پس به شرطیکه این کتابی که می گم رو بگیری اونم سریع یادداشت کرد..

برگشتنه ز اینا اومدن دنبالم دیدم توی ماشین چن تا ریواس تر تمیز پوست کنده شده سگفتن اینارو مینا داده از جاده طرم چیدن! پس چرا ما اصن هیچی ندیدیم اونجا؟! بعد رفتیم کلی هله هوله زدیم به بدن و رفتیم جاده گ. و بعدش رفتیم دم خونه ز اینا قرار شد شب بیان پیش ما.تا بره و برگرده من نشستم پشت رول و بزن بریم به سرعت برق و باد بزن بریم از اینجا بزن بریم عشقه و داد و بیداد بزن بریم از اینجا بزن بریم باداباد...

پر..وال ول نمی کنه که! دهن مارو رسما صاف کرده!

از این طرف هم هنرمندای مملکت هارشون سوخته بوده حالا درست شده.اما من باز هم به قول سهزاب  من به آمار زمین مشکوکم اگر این سطح پر از آدمهاست پس چرا این همه دل ها تنهاست.

من امروز و دیروز قیافم شبیه این گوجه سبزای ترش و این طالبیایشیرین نارنجی شدم

 

حمید عسگری آهنگ اگه منم بودی


چشمامو رو دنیا بستم ، واسه تو

بگو من ، چی کم گذاشتم واسه تو

توبودی تنها آرزوی زندگی

بگو مگه دل، به کی بستم ، غیر تو

بگو چرا فاصله ها کم نمیشه

چرا دلم تو دل تو جا نمیشه

دل منو زدی- شکستی و رفتی

بهشت تو چرا جهنم نمیشه

اگه جای منم بودی و اینهمه بدی دیدی

از کسی که دوستش داری

تو هم دیوونه میشدی

شوخی که نیست امروز بیای بگی عاشقی و بری

فرداش بیای بگی دیگه خسته شدی

 


ادامه مطلب
+تاريخ یکشنبه 1391/02/17ساعت 17:58 نويسنده Bita |

جمعه ی ساکت
جمعه ی متروک
جمعه ی چون کوچه های کهنه ‚ غم انگیز
جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار
جمعه ی خمیازه های موذی کشدار
جمعه ی بی انتظار
جمعه ی تسلیم
خانه ی خالی
خانه ی دلگیر
خانه ی دربسته بر هجوم جوانی
خانه ی تاریکی و تصور خورشید
خانه ی تنهایی و تفأل و تردید
خانه ی پرده ‚ کتاب ‚ گنجه ‚ تصاویر
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت ...


 

زمانیکه خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شدند، پیر شدنت شروع می شود ... !

 

بعد از مرگم منو لطفا به هیچ جایی وصل نکنید! لطفا الکی واسه خوتون دلیل واسه مرگ و ناراحتی من نیارید! مرگ هر آدمی یه موضوع پیچیده س.به خصوص وقتی از دنیا و آدماش خسته باشه.از این آدمای دو رو/.از آدمای پر از رمز و راز که به سختی میشه بینشون یه آدم یه رنگ یه آدم بی شیله پیله پیدا کرد.جالب اینجاس که حتی کله کردن از اخلاق زشت آدمای پست هم جرم به نظر می رسه.چرا؟ الان می گم.وقتی میگی از فلانی بدم میاد که این کارو می کنه.دو رنگی می کنه.طرف بر می گرده بهت میگه نباید از اون بدت بیاد که.اون سیاست داره و به فکر خودشه کهخودشو خوب نشون بده نباید انتظار داشته باشی که خودشو بد نشون بده!! در ع.ض تو هم باید سعی کنی کلاهتو بچسبی مه باد نبره.

ینی توی این دنیای کثیف هرچی کثیف تر باشی بیشتر به نفعته.

من هیچ وقت نمی تونم و نمی خوام حتی عبادت هایی که م یکنم رو توی بوق کنم.اونوقت حس می کنم ارزش همه ی عبادتام تباه میشه.چون دیگه واسه معشوق اصلیت (خدا) نیست.واسه اینه که ازش "هرچقد هم کم" برای بالا بردن شخصیت خودت پیش بقیه استفاده کنی.

من همین الان اعتراف می کنم که بسیجی نیستم و از اکثر بسیجی ها هم چیزای خوبی ندیدم.از اخلاق و رفتارشون تا ابعاد دیگه ی شخصیتیشون.و اینو با حدس و گمان نمی گم.بلکه با تفکر کامل دارم می گم.

البته اینم بگم که آدم واسه پست و رذل بودن نیازی نیس بسیجی یا غیر بسیجی باشه.

 

اشکاتو کی می شمره وقتی که دستای من از گونه هات دوره

رفتن همیشه اختیاری نیست.آدم یه جاهایی رو مجبوره

فکر کن همیشه مال من باشی دنیا مگه از این زیبا ترم میشه

تو خیلی چیزا رو نمی فهمی من خیلی چیزا رو سرم میشه

 

 

 

قرار بود امروز بعد از ناهار بریم خونه ز اینا رو ببینم و بعدش بریم سینما پدر محترم لطف کرد و بدون هماهنگی زنگ زد به آقای سین و قرار جاده ط رو باهاشون گذاش!!

 

در شهر تهران،اردبیل زاهدان یزد  آدمایی هستن که نشون میدن همیشه هم تهران تنها نیست و نبوده...

افتضاحم الانا ینی داغون.اعصاب در حد اینکه با کله برم تو شیشه

از همه چی

اونم از حرفای "س" راجع به من که گفته آره من میشناسمش اون صد تا مث ف.م رو درس میده مغرور و غد و این حرفاس...خلیم بچه س!! آره راس میگه این آخریو.انق بچم که با اونا قاطی شدم.از این به بعد بچگی نشونشون بدم که جز بزنن

 

 

 

 

 

اصن خوشم نمیاد در حالت اعصاب داغونی پست بزنم اما واقعا دیگه نشد که نگم اینارو.هرچند شاید وبلاگم و خراب کردم با این نوشته ها.شاید شخصیت خوب و شاد و پر انرژی همیشگیم  الان توی این لحظه زیر هزاران کوله بار ناراحتی  قایم شده.اما همچین روزایی هم پیش میاد دیگه.

 

 

 

به جهنم که هرکی هر فکری می خواد بکنه

دیگه هیشکی و هیچی برام مهم نست

فقط خودت

خود خودت

 

 

+تاريخ جمعه 1391/02/15ساعت 16:1 نويسنده Bita

 

 

 

غروبم مرگ رو دوشم طلوعم کن تو میتونی
تمومم سایه می پوشم شروعم کن تو میتونی

شدم خورشید غرق خون میون مغرب دریا
منو با چشمای بازت ببر تا مشرق رویا

دلم با هرتپش با هر شکستن داره میفهمه
که هر اندازه خوبه عشق همون اندازه بی رحمه

چه راههایی که رفتم تا بفهمم جز تو راهی نیست
خلاصم کن از عشقایی که گاهی هست و گاهی نیست

تو خوب سوختن رو میشناسی سکوتو از اونم بهتر
من آتیشم یه کاری کن نمونم زیر خاکستر

میخوام مثل همون روزا که بارون بود و ابریشم
دوباره تو حریر تو مثل چشمات ابریشم

 

 

 

این شعرا و آهنگش با صدای احسان خواجه امیری محشره.کافیه یه کم به متن ترانه دقت کنیم.

 

همه دنيا بخواد و تو بگي نه ،نخواد و تو بگي آره ، تمومه

 

همين که اول و آخر تو هستي ، به محتاج تو ، محتاجي حرومه

       

تو هميشه هستي اما ، اين منم که از تو دورم

 

من که بي خورشيد چشمات ، مثل ماه ِ سوت و کورم

  

نميخوام وقتي تو هستي ، آدم ِ آدمکا شم 

 

چرا عادتم تو باشي ، ميخوام عاشق تو باشم

  

تازه فهميدم به جز تو ، حرف ِ هيچ کي خوندني نيست

 

آدما ميان و ميرن ، هيچ کي جزتو موندني نيست

  

منو از خودم رها کن ، تا دوباره جون بگيرم

 

خسته ام از اين عقل خسته ، من ميخوام جنون بگيرم

 

همه دنيا بخواد و تو بگي نه ،نخواد و تو بگي آره ، تمومه

 

                     همين که اول و آخر تو هستي ، به محتاج تو ، محتاجي حرومه

        

+تاريخ شنبه 1391/02/09ساعت 3:37 نويسنده Bita |

 

جملاتی که واقعا خداوندگاره

 

 

 

 

سیگار هم نشدیم که ترک کردنمون سخت باشه .....
 
 
گر به یک سگ غذا بدی و ازش مراقبت کنی فکر میکند تو خدایی
و گر به یک گربه غذا بدی و ازش مراقبت کنی فکر میکند خداست..!
 
 
شخصیت منو با برخوردم اشتباه نگیر.
شخصیت من چیزیه که من هستم ، اما برخورد من بستگی داره به اینکه " تو " کی باشی...
 
 
 
 
هر وقت در خیانت و فریب دادن کسى موفق شدى

به این فکرنکن که اون چقدر احمق بوده،
به این فکرکن که اون چقدر به تواعتماد داشته ... !
 
 
پرنده اي كه مال تو نيست اگه صد تا قفس هم براش بسازي بازم ميپره
 
دل شما کاروانسرا نیست، نگذارید دیگران وسط دل شما، خستگی رابطه
های قبلیشان را در کنند ... 
 
سرد بودنهایم را
اگر به حساب تمام گرم گرفتنهایت با دیگران بگذاری
بی حساب میشویم!

 

مشتی ز خاک برمیدارم شاید این همان نیمه گمشده من باشد که خدا یادش رفته خلقش کند!

 

بترس از آدمی که عاشق نیست
ولی عاشق کردن را خوب بلد است ...!((( وای وای وای اینو راست گفتن)))
 
آدمیست دیگر،
یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد،
دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور...

پشت این نقاب چیزی بیشتر از یک جسمه .... پشت این نقاب یک آرمانه
. وآرمان ها ضد گلوله اند
 
سعی‌کن آنقدر کامل باشی‌، که بزرگترین تنبیه تو برای دیگران، گرفتن خودت از آنها باشد. (پائولو کوئلیو)

 

 

 
 
زجر آورتر از
دیدن خوشحالی معشوقت
کنار یکی دیگه اینه که
معشوقت رو با خودت غمگین ببینی!

 
 
یادتونه مدرسه میرفتیم ، غروب جمعه میشد از مهمونی میومدیم ، کلی مشق داشتیم که ننوشته بودیم ، تازه امتحانه زبانم داشتیم . دلمون یه جوری بدی میگرفت ...
الان اونجوریم !!!
 
ایــن روزهـــــا بـــــرای تنـــــــها شدن

کــافیــست صــــــادق بـاشــــی
 
دقت کردین یکـی از سختترین کارهای دنیا این است که ، برای دیگری توضیح بدهـی... دقیقاً چه مرگت است ....!(((( و همچنین برای وبلاگ توضیح دهی)) وبلاگ این دوست و همدم قدیمی که هروقت باهاش می حرفم سبک میشم)))
 
 
از من فاصله بگیر !
هر بار که به من نزدیک می شوی ،
باور می کنم هنوز می شود زندگی را دوست داشت!
از من فاصله بگیر!
من خسته ام از امیدهای کوتاه ....

 

 

 

 

 

 
کوچه را دیدی به وقت شب چه تنها میشود...؟؟؟
بی تو از آن کوچه هم تنهاترم...
 
 
 
 
 
گر چه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست؛ای اجل مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست؛بین ماهیهای اقیانوس و تنگ؛هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست...
 
 
 
 
 
تن خسته ای /
ولی خوابت نمی بره
این حس لعنتی /
از مرگ بدتره
دل می کنی از این /
دل میبری از اون
یک اتفاق تلخ افتاده بینتون/
میبری از همه از هر کسی که هست
این حالو روزته /وقتی دلت شکست
 
 
 
 
وقتی یک زن دیوانه وار با تو بحث
می کند،خوشحال باش ...
چون سکوت یک زن،
نشانه ی پایان توست...!
 
 
خیلی دیره ؛ وقتی که تازه می فهمی اونی که از همه ساکت تر بود ، بیشتر از همه دوستت داشت ، ولی …. تو حواست به شیرین زبونی یه عشق دروغی بود
 
فـردا بـرای دلجـویـی دیـر اسـت .... امـروز زخـم نـزن
 
 

 

 

خدایا . . .
خواستم بگویم تنهایم
اما نگاه خندانت ، مرا شرمگین کرد
چه کسی بهتر از تــو ... !
 

ادامه مطلب
+تاريخ شنبه 1391/02/02ساعت 6:13 نويسنده Bita |

 

امروز روز خوبی بود هرچند مث میت بودم انقد که خوابم میومد.

دیشب تا دیروقت پای نت بودم.شب خوبی هم بود.اصن شاید به خاطر همین بود که باعث شد فرداش روز خوبی باشه با اینکه رو به موت بودم واقعا! این شکلی بودم:

تا صبحم هرکاری کردم لالام نبرد.

یمی نیس بگه یا هیشکی نمیاد یا وقتیم میان همه یهویی هجوم میارن.یا میشه کویر بی آب و علف که گلای خشک و افسرده داره یا یهو میشه یه جنگل پر از گیاه که معمولا این علف هرزا هم وسط این گیاها میان.

صبح رفتم به شمت یونی سر راه دوتا از بچه های پایینی رو دیدم و حرفیدیم و خوب بود در مورد عملیات و اینا حرفیدیم و بعد اونا از دل.. اور می حرفیدن که تعریف کرده براشون یه زمانی انقد واسه نمره به من زنگ می زدن که من خطمو دادم به مامانم!!

هوا سرد بود بارونم نم نم می بارید.رفتیم تو سالن نشسته بودیم جلو کلاس که "خ" و الی اومدن حرفیدیم و بچه ها گفتن هیجی مث خواب حال نمیده منگفتم فک می کردم فقط خودم اینجوریم! بعد رفتیم سر کلاس اونم که طبق معمول تا جون داشت درس داد و من و الی توی ردیف پشت بچه ها دوتایی نشسته بودیم و مث همیشه ف-ر-م-ن-د پشت سرمون بود با بروبچشون. بعد از کلاس من رفتم آزمایشگاه اونجام با هاله و مژگان بودیم ما اصن هیچ کاری نمی کردیم بچه های دیگه با اینکه امتحان خفن داشتن همش می رفتن کارای آزمایشو انجام میدادن مام فقط حالی به هولی می حرفیدیم و اینا.اما من خوابالو بودم.بعد این دخی همش سعیداشت کلاس بذاره.اما من را نمی دادم.چون اهل این حرفا نیستم بخوام کلاس بذارم اما اون همش می گفت خواهرم اینا مطب دارن و نمی دونم این دستگاها قدیمین و میخوام هرچه زودتر برم از اینجا و این حرفا.نمی دونست با کی داره می حرفه.و جالب اینکه فهمیدم متولد ۶۷ هستش! تازه کاردانیشم معماری بوده!! خلاصه که استاد هم خیلی مهربون و صمیمی واقعا باحال بود.حرف استادای دیگه شد همه از ع.ل..م داری شاکی بودن و هاله گفت که چه بلایی سرش آورده.بعدش کلاس تمومید و من رفتم بوفه و ساندویچ گرفتم و می خواستم برگردم یهههههههههههه بارونی گرفت فک کنم بارون نبود تگرگ بود.اصن یه وضعی!بعد رفتم سالن مطالعه با الی حرفیدیم و من جریان "ز اف.ش.ری رو تعریفیدم که زود که مزدوج شد زودم هول هول حامله شد!! بعدشم جریان اون فامیله آتی اینا که توی نامزدیباردار شد همش می خواستن عروسی کنن این مرد بعدش اون یکی مرد هی نشد آخرشم رفتن مشهد برگشتن بعدم یکی از آشناها که اصن توی عروسیش شکمش بالا اومده بود خلاصه کلی خندیدیم.بعدم فاطمه اینا اومدن یه کم بعدش فریده اومد حرفیدیم و بعد حرف استادا شد الی گفت علم... خیلی اذیت می کنه و اینا بش گفتم تازه به حرف من رسیدی بعد گفتم دل... با اینکه کلاسا رو می پیچونه اما درس دادنش خوبه و استاد با اخلاقیه الی هم گفت بار علمیش خیلی خوبه خداییش یهویی فریده به صورت جو گیرانه گفت واقعا من از اسادا فقط از دل... خوشم میاد بهترین استاده من عاشقشم !

 و خلاصه ما که شدیدا لالا داشتیم سرمونو گذاشتیم روی میز و من همش نمی خواستم خوابم ببره.خیلی بد وضعی بود.بعد منم سردم شده بود.اصن هوا یهو بعد از بارون خیلی سرد شد.بعد منم سرمو گذاشتم و یهو نمی دونم کی خوابم برد دیدم الی داره میگه خوابیدی؟ بعد دیگه نفهمیدم.بعد از یه مدت بیدار شدم دیدم الی نیس گفتم نکنه کلاس شروع شده این رفته دلش نیومده منو بیدار کنه! بعد ساعت گوشیمم که درست نبود.یهو دیدم یه یادداشت گذاشته عزیزم من رفتم وضو بگیرم نماز بخونم دوستدارت الناز!

بعد از ی مدت دیگه داشتیم می رفتیم سر کلاس من داشتم یخ می زدم الی سویشرتشو داد بهم و بعد رفتیم جلو کلاس طبق معمول این همه لشگر آمده به عشق دل.. اور آمده بعد دور هم وایساده بودم گروه گروه داشتیم می حرفیدیم.بعد رفتیم کلاس ما ردیف دوم نشستیم.همش می ترسیدم بگه شما باز مث ترم قبل می خوای نیای! بعد از سمیرا شنیدم که گفت اون ۲ جلسه رده اصن تشکیل نشد هیچ کدوم! دیروزم ژئو تشکیل نشده! یوهووووووووووووو کلی شاد شدم.بعد این داشت میحرفید یهووسط حرفاش گفت نمی دونمخانوم فلانی شما سر عملی نبودی نه؟ بعد دوباره حرفید و اینا یهو گفت خانومه... شمام نبودیا مام خندیدیم و دیگه بدبخت شدیم دیگه این اسم مارو بلده هرجلسه باید سوژه کنه.بعد بارون شدیدی داشت میومد می خورد به سقف شیروونی صدا میداد.این وسط گوشی استاد زنگیده حالا فک کن نیم ساعت اینا بیشتر از کلاس باقی مونده.ورداشت میگه سلام عزیزم و این حرفا بعد میگه آره ۱۰ دقیقه دیگه میام.بعد قطع کرده همه بچه ها داشتن نگاش می کردن و می خندیدن یهو خندید دیگه کلاس منفجر شد بعد گفت خداییش حس درس دادن نیس( ینی من کشته ی این قصر در رفتناشم ) بعد بچه ها گفتن اون ۴ شنبه که تعطیله ۳ شنبش بیایم واسه عملی؟ گفت خوی ۴شنبه چه ربطی به سه شنبه داره بچه ها گفتن می خوایم بریم خونه هامون آخه بعد یهو گفت برید فیتیله...  بعد از این کلاسم ما باهاش یه کلاس دیگه داشتیم گفت اینم تعطیل برید ...  ینی تخریبتم استاد  بعد از یه کلاس پر از خنده و شوخی و اینا رفتیم زیر بارون "م" زنگید گفت اومدم دنبالت منم به الی و نسیم اینا گفتم بیاید با هم حداقل تا یه جایی برسونیمتون نیومدن و مام رفتیم.خیابونا شده بود دریاچه.اول شبیه لندن شده بود بعد دیگه لندن رو رد کرد یاد ونیز افتادیم م یخواستم برم یه قاق گیر بیارم سر راه رفتم پرند اونجا کارامو کردم.یه کم خیالم راحت شد و برنامه هام مشخص شد.کلی برنامه ریزی کردم واسه سال ۹۱ اما هنوز به هیچکدومشون نرسیدم! بعدش اومدیم خونه داشتم می مردم از خواب.که "ز" زنگید گفت میخوایم بریم خونه ی "ع.ف" اینا نمیای گفتم نه دس رو دلم نذار که خونه شب که می خوایم بریم مهمونی فردا صبحم تا شب کلاس دارم اما ته دلم از اینکه کلاسمون عملیه یه کم راضی بودم.بعدش خوابیدم و حالا من اومدم سیم ثانیه بخوابم واااای زنگا و اس ام اسا شروع شد.ینی علمدار که عمری بود اس نمیداد دقیقا الان اس داد.بعد منم توی خواب نمی دونم جوابشو چی دادم! بعد از خواب بیدار که شدم شام خوردم حاضر شدیم رفتیم خونه همساده و دوست و فامیل.اینا الان همش یه نفره ها! بعد اونجا فک می کردم خیلی کسل کننده باشه اما بحثای جالب کردیم و من جریان حاج آقا رو تعریف کردم که می گفت می خواستم از توی ماشین در رو باز کنم برم بیرون اگه می دونستم منو دارید می برید خونه خودتون بعدم به "ن" گفتم چقد بهت تیکه ترم صفری انداختن؟ راحت پشت سر گذاشتی؟! بعدم که حرف فوتبال شد و که توی کلاسمون کل کل فوتبال بود و می نوشتیم استقلال زلزله محبوب هرچی دله.بعد یارو میومد می گقت به جای اینا درس بخونید و این حرفا دیگه اونا هم وارد بحث ما می شدن.خلاصه یه کم خنده و اینا بازم این از برادر زادش یه چیز مهمولی گفت و کلی خندید.گفت عمران می خونه یه دختره اومده سیمان جابه جا کنه افتاده دستش مو ورداشته اینم گفته که آخه تو که نمی تونی یه بتون جا به جا کنی واسه چی اومدی عمران؟! خودش: یوهاهاهاهاها  ما:

خلاصه که اومدیم خونه و یهو سیلی از اس ام اسا اومد و آتی اس داد و گفت چطوری عشقم منم گفتم تا الان بیداری گلم گفت آره مهمون داشتیم منم گفتم مام از مهمونی اومدیم چه خبرا گفت ا دوستم تموم کردم می خواستم درس بخونم حوصله درس خوندن ندرم منم گفتم درس خوندن همینجوریش سخته دیگه چه برسه تو این وضع.اما نباید بذاری کسی باعث بشه از زندگیت عقب بمونی حتی اگه خلی دوسش داشته باشی.جواب نداد.نمی دونم شایدم خوابید.اس دادم خودتو ناراحت نکن.بیخیال این حرفا باش و مواظب دل کوشیکتم باش.

اینم مث علمدار دیگه جوا نداد.آخه اونم اس زده بود می گفت سلام دخمل عم جان منم اگه اشتبا نکنم پسردایتم چه خبر از میانترما و اینا گفتم میانترم که شروع نشده و ... یادم نیس خواب بودم.بعد گفت اوه درگیر بودم یادم رفت.گفتم یه سراغی بگیرم نگی فراموش کردم... ای بابا من که صبح تا شب دانلود می کنم گفتم ببینم تو چه جوری وقت تلف می کنی.گفتم نبند خرخون.گفت نامرد می دونی معدل ترم قبلیم چن شد.گفتم ۲۱.در چه حالی؟ گفت ینی چی در چه حالی؟ درسی رو میگی؟ حالم خوب نیس.گفتم چرا دیپسمل ما حالش خوب نیس؟ گفت درس دیگه حال نمیده.گفتم درس که از اولم حال نمیداد.اون ماجرا چی شد؟ فراموش کردی یا هنوز بهش فکر میکنی؟ گفت کدوم اگه اونو میگی آره فراموش کردم.گفتم سخت نبود ...؟ گفت نه چون زیاد عمیق درگرش نشده بودم.گفتم این همونی بود که واسش حلقه مینداختی؟ گفت نه بابا حلقم واسه هیچکس نی.گفتم بیخییییییال معلومه که واسه کسیه.انقد خوشم میاد ازونا که به یاد کسی حلقه میندازن.مگه بده.آدم وقتی چیزی رو قبول داره نباید ماری داشته باشه کی چی گفت

دیگه جواب نداد!

 

فردا باید برم کلاس.

خوب دیگه ف ف هم اومده میگه غیبت داشتی

 

+تاريخ چهارشنبه 1391/01/30ساعت 2:2 نويسنده Bita |

 

این هفته بونی بی یونی

اما فردا یونی با یونی

دیشب با بروبچ توی مهمونی انقد از ریواس و گوجه سبز و چاقاله و اینجور چیزا حرفیدیم امروز مث عقده ایا رفتم یه عالمه ریواس خریدم اما متاسفانه بعد از اینکه آوردم خونه به خودم یه دره رسید من تا از اتاق بیام بیرون دیدم ترتیب همشو دادن.

 


ادامه مطلب
+تاريخ دوشنبه 1391/01/28ساعت 21:14 نويسنده Bita |

جاوا اسكریپت




لیلا و دیاکو

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست